Email:  Aliasgari1359@yahoo.com
 
« يک اتفاق ساده »

هميشه انتظار يک چيز فوق‌العاده را می‌کشيد. نمی‌دانست كى اتفاق خواهد افتاد، نمی‌دانست چگونه آن را خواهد يافت، و حتا نمی‌دانست چه است. تنها منتظر بود.
هميشه فكر می‌کرد روزى زندگى گمشده‌اش را به او خواهد بخشيد. نمی‌دانست گمشده‌اش چيست، تنها می‌دانست چيزى كم دارد، می‌دانست منتظر است. می‌دانست وقتى گمشده‌اش را بيابد، اتفاقى خارق‌العاده رخ داده است.
هر روز از خواب بلند می‌شد، كار می‌كرد، غذا می‌خورد و می‌خوابيد. هر روز تلويزيون تماشا می‌كرد، با تلفن حرف می‌زد و شب قبل از خواب هنگامى كه دندان‌هايش را مسواک می‌زد، در آينه به صورتش نگاه می‌كرد و فكر می‌كرد كه يک روز ديگر را هم به انتظار سپرى كرده است.
يک‌بار موقع نهار عاشق شد، هنگام شام عشقش را در آغوش گرفت و ساعت نه شب ازدواج كرد. ساعت دو بعد از ظهر از سر كار به سرعت به بيمارستان رفت تا كودكش را ببيند كه بند نافش را می‌برند. شب وقتى بچه‌هايش با هم سر تلويزيون دعوا می‌كردند، يادش آمد كه هنوز منتظر است. پس چرا آن گمشده را نمی‌يافت؟
به عصايش تكيه داده بود، منتظر يک اتفاق خارق العاده. بعد مرد و رويش خاک ريختند...
Artist: El Greco